نون و ریحون
دلم شور می زند زیــــبا... تُو... کجای ایـن قصـه خسـته شُدی که هیج کَس نفهمیـد؟ کُجای ایـن دُنیـا را بــه دریـــا کشاندی که چشمانت اینجا تر شُد؟! حال من خوب نیـست زیـــبا... حال من خَرابِ خَرابِ خَراب است... من کجای ایـن خراب شده بودم که تو بغض کردی؟! بُغض نَکُن زیــــبا... عُمریـســت لبخند تو ما را زِنده نگه داشتـــه... بغض که می کنی دلم چنگ می شود... اگر نخندی... قاتل میشوم زیـــــبا... همه ی اشک هایم را بر میدارم... می اُفتم به جان این فاصله هـا... می اُفتم به جان ایـن درد های لعنتی... می کُشمشـان... بــه خوبی هایت قسم اگر نخندی... قاتل میشوم زیـــــبا... """حالِ من خوب نیـست ... حالِ مَن خَرابِ خَرابِ خَراب اَست...""" دیگه دهه شصت تموم شد با همه خاطراتش. دیگه کسی یادش نمیاد که یه مادربزرگه بود که یه مخمل داشت. یه روزی گل باقالی خانوم و جوجه هاش،نوک سیاه و نوک طلا مهمون خونه مادربزرگه شدند. یه روزی هم هاپو کومار از هند بهشون اضافه شد. مخمل از اینا خوشش نمیومد. ولی یه مراد بود که خیلی دوستشون داشت! چقد من اونوقتا از مخمل و اون کلاغه میترسیدم L هادی و هدی بودن.شعر کارتونش همیشه یادمه:آهای هادی،هدی کجایین؟!بیایین. اوستا بابای خودمون. مدرسه موشها،دوقلوهای افسانه ای،السّون و ولسّون،زی زی گولو بعد از 15- 16 سال تمام شعراشونو یادمه. شاید زمان ما کارتونا کیفیت دیجیتال این روزا رو نداشت،اما میشد باورشون کرد. میشد با تمام وجود لمسشون کرد،باهاشون زندگی کرد. اسپایدرمن و هری پاتر و اینجور چیزا که تا حالا حتی یه بارم ندیدمشون و نمیشناسمشون نمیتونه جواب نیازهای کودکانه بچه های امروز رو بده. همین بابی اسفنجی،هرچقد هم بانمک باشه،باز هم یه اجنبیه:دی بهترین کارتونهای پرکیفیت اون طرفی رو با خونه مادربزرگه تقریبا بی رنگ خودمون عوض نمیکنیم. گرچه بچه های این دوره همش دنبال مد و کلاس و غرب هستند. میکرو و آتاری و سگای خودمونو با xbox و چیزای دیگه عوض نمیکنم. هیچ قارچ خوری،قارچ خور قدیمی خودمون نمیشه. وای مدرسه رو که دیگه نگو! هنوزم بوی لباسای تازه اتوکشیده واسه روز اول مهر تو مشاممه. ماها خاله بازی میکردیم. بچه های امروز تو اینترنت دنبال عشق مجازیشون میگردن. ماشین بازی میکردیم. بچه امروز هم ماشین بازی میکنه.ولی با کامپیوتر، که اونم هم تیک میاره واسه آدم،هم عصبی میکنهJ فوتبال،دوچرخه سواری،هفت سنگ .... ولی بچه امروز همه اینارو تو اینترنت تجربه میکنه. البته تجربه که چه عرض کنم. فکر کن..بازی هم مجازی شده..مثل عشق های این روزا. بچه امروز دنبال تاپ ترین مدل گوشیه. ما بزرگترین فانتزیمون،پازل بود.چه عشقی هم میکردیم با درست کردنش. یا اینکه خوشگلترین سر مدادی رو داشته باشیم. وای که چقد دنیای قدیمی خودمونو دوست دارم. چقد خوبه.چقد به خودم افتخارمیکنم که بچه امروز نیستم. افتخار میکنم که حداقل دوران بچگی طعم زندگی رو چشیدم. حداقل بچگیمو کردم. خاک بازیمو کردم. آتیش بازی کردم. تنها ناراحتیم از اینه که بچه امروز نتونست و نمیتونه زیبایی های دوران بیات شده مارو درک کنه. ایندفعه به جای گذاشتن عکس و چندتا جمله مثلا قشنگ،میخام خودم بنویسم.هرچند زشت.هرچند بدون داشتن ادبیات مناسب حال بعضیا. میخام حرف بزنم.حرف دلمو.از آدما.از سنگینی نگاهها و نوع حرف زدن و رفتارشون با دیگران. ما آدما یاد گرفتیم که اگه میخوایم خودمونو بکشیم بالا،حتما باید یکی پایینتر از خودمون باشه. حالا به هر طریقی اون شخص رو پیدا میکنیم. مثلا با خراب کردنش پیش بقیه (به انواع مختلف) حالا چی میشه کنار هم باشیم،الله اعلم. کوچکترین مثال همینجاس. برا اینکه بگیم ما جز آدم خوباییم،دوستی هرکسی رو قبول نمیکنیم. حالا نگو چه ربطی داشت.گفتم یه مثال کوچولوئه. مثلا پیش وجدان خودمون میگیم:وای من چه ادم خوبی هستم که نمیتونم فیدای مزخرف اینو تحمل کنم. اونوقت بیخبر از اینکه شاید زدیم دنیای کسی رو نابود کردیم. آخه این ارزش داره به خاطر یه فضای مجازی دل کسی رو بشکنیم؟ اخرش اخرش اخرش اخرش چی میشه؟ اون دنیا مجازیاشم حساب میشه. اصلا به من چه:)
Design By : Pichak |