پرسیده بودی از من و روزگارم این روزا حالم خوبه،اما به قول شاعر"تو باور نکن" زندگی همچنان از دو قدمی ما میگذره و ما همچنان تماشاچیایی سخت و بی ذوق و بی روحیم که به بازیاش خیره میشیم و میبازیم و به خودمون که میایم سالها و ماههای رفته رو میبینیم و نمایشی که به پایان رسیده و سالنی کاملا تاریک.روزگارم خاکستریه.هوای اینجا هم خاکستریه.چشمامم بارونیه.انگار همیشه گرگ و میشه.از چی بگم؟گاهی انقد واژه ها کش میان و روی صفحه با انگشتام بازی میکنن که مجبور میشم توی ذهنم لهشون کنم.خوابشون میاد.میدونی،بعضی واژه ها زود میخوابن.مث"خدا" مث"وجدان" مث "محبت"گاهی هم برعکس برای گفتن بعضی حرفا واژه ها زود تموم میشن.وقتی از تو میگم،بچه هایی رو میبینم که پشت نیمکتای کوتاه افکار بلند میبافن.یادت هست؟یه معلمی داشتیم،بلند قامت با آرزوهایی بلند و دستایی بلند که به تمام سیبای دنیا میرسید و میخواس حتی ستاره بچینه.دنیا بزرگ بود،خیلی بزرگتر.اما حالا هروقت کنار خودمو بچگیام میشینیم،تو نیستی،هیچکس نیست.هم کلاسی از دوستا چه خبر؟اونایی که من میشناسم درست یا غلط دانشجوهایی شدن.مث ما.بذار بگم که تصور میکردم توی دانشگاه میشه حرفایی رو زد تفکراتی رو شکل داد و تغییر کرد.تصور میکردم اینجا میشه یکپارچه بود و با هم،نه بر علیه هم.تصور میکردم که اینجا یاد میگیریم که وایسیم دست در دست هم،حرف بزنیم پشت به پشت هم.باورت میشه که هنوز باشن دانشجوهایی که با خرافه زندگی میکنن و دنباله روهایی بی چون و چران؟باورت میشه که هنوز باشن مدعیایی که هر حرفی رو قبول میکنن به صِرف اینکه از معلمشون نقل شده؟قرآن رو باور دارن اما به نظرم این آیه یادشون رفته"بشارت ده بیم دهندگا نی از من را که به آنچه گفته میشود،گوش فرامیدهند و بهترین آنها را برگزیده و پیروی میکنن"باورت میشه که حالا باشن دانشجوهایی که بر سر مسلمانی خودشون میجنگن که تو شیعه ای یا سنی؟!من از تمام اینا خستم.فکر میکنم که ما بازماندگان نسلی هستیم که "کلید خونشونو گم کردن" زندگی چیز ساده ایست.گاهی باید دور زد و به نقطه ای آغاز بازگشت.به همانجایی که راه را اشتباه رفته ایم.باید به همان انگیزه ها و افکار بلند بازگشت و به یاد آورد تنهایی آنان که گامشان را بلند برداشتند."استواری"پاسخ پیچ و خمهاییست که زندگی به مسیرمان میدهد.

| Design By : Pichak |

