سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
گنجشک و خدا.... - وایسا دنیا!من میخوام پیاده شم...


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ

وایسا دنیا!من میخوام پیاده شم...


و گنجشک با خدا هیچ نگفت،فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند.


و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آید،من تنها گوشی هستم


که غصه هایش را  میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش 


دوختند.گنجشک هیچ نگفت،و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو 


همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه


محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟سنگینی بغضی راه بر کلامش بست...


سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر 


انداختند.خدا گفت:ماری درلانه ات بود.خواب بودی.باد 


را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین گاه پرگشودی.


گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:و چه بسا بسیار بلاها 


که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک


در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فروریخت و گریه هایش ملکوت خدا را 


پر کرد.....



نوشته شده در سه شنبه 2/12/90ساعت 2:22 عصر توسط خانوم مهندس جالینوس نظرات ( ) |


 Design By : Pichak