چی شد دنیا یهو اینجوری شد؟؟؟!!!
چرا انقد جنگ و دروغ و دشمنی زیاد شد؟
مگه دعای کوروش کبیر موقع ساختن تخت جمشید
این نبود که خدایا این سرزمین رو از جنگ و دروغ و دشمنی
حفظ کن؟چی شد پس؟چرا انقد طلاق و مریضی و جنگ فقر و فحشاء
زیاد شده؟...اونوقت تا تکون میخوری میگن بچه های این دوره چرا عصبی هستن؟
آخه ما بچه های دوران جنگیم.نمیخوام خودمونو توجیه کنم،اما آخه پدر من،مادر بزرگوار مگه
زمان شما زندگیا اینجوری بود؟ما این طرز زندگی رو خودمون انتخاب نکردیم.بهمون تحمیل شد.ما جنگ
رو انتخاب نکردیم.ما مریضی رو انتخاب نکردیم.بهمون تحمیل شد.غرب بهمون تحمیل کرد.مگه من جوون دوست
ندارم راحت برم دانشگاه بدون اینکه کسی بهم متلک بندازه؟مگه دوست ندارم کسی بهم نگاه نکنه
که وقتی نگاه کرد زیر نگاهش خورد بشم که یعنی من انقد با وضع بدی اومدم بیرون که لایق
چشم چرونی اینام؟همه اینارو غرب باعث شده.غرب و تقلید ازشون.اول نوجوونی
تا اومدم بازی کنم یه مُهر زدن به پیشمونیم که تقدیرتو نوشتن....
منم فقط این جمله میومد تو ذهنم که«کاش میشد سرنوشت
را از سرنوشت»...اما حالا که بزرگ شدم این جملرو
میگم که«سرنوشت مرا هرکه نوشت بهترین
نوشت»خدا درعوض چیزی که ازم گرفت
یه چیز خیلی بهتر بهم داد....
اما من قدر ندونستم...قدر ندونستم...
من این دنیارو نمیخوام.من مال این زندگی نیستم.
دیگه نمیتونم تحمل کنم که انقد گناه کنم.من غضب خدارو نمیخوام.
من مهربونیشو میخوام.من هنوز به درک واقعی این جمله نرسیدم.که خدایا!
شنیدستم که آتش بر خلایق میزنی!تو میزنی؟خوشا به حال خلق....چون هنوز انقد بزرگ
نشدم....چون هنوز کامل نشدم....تا اومدم کسی رو دوست داشته باشم،گفتن گناهه...دیگه منم
قید همه چیو زدم....پا گذاشتم رو دلم...گفتم از من کوچیکتره...سرزنشم کردن....نمیدونم....نمیدونم....
![]()
خداوندا....
شنیـــــ..دستم که آتشـ.. بر خلایقــ.. میزنیـــ..
تو میزنیـــ...؟؟؟؟
خوشا به حالـــ... خلقـــ....

امروز داشتم آلبومای عکس عروسی مامان و بابام رو نگاه میکردم.اِ اِ اِ...عجب!
این فامیلای ما تو این چندساله چقد فرق کردن!
این یکی رو ببین،سرتاپا تغییر کرده آخه ما تو یه جامعه زندگی میکنیم و قطعاً رفتار
و پوشش من روی اونا هم تاثیر داره.منم دلم نمیخواد یه کاری کنم که رفتارم باعث
تحریک یه نامحرم بشه و خدای ناکرده خدای مهربونمو ناراحت کنم.
فلانی رو ببین اونموقع مانتویی بوده،الان چرا چادر میپوشه؟!
یا اون یکی زن عموم چرا انقد تغییر قیافه داده؟
دیگه خبری از مقنعه و چادر و ...نیست؟!
باورتون نمیشه!توی توی این چندتا دونه عکس یه عالمه علامت تعجب هستش.
به نظر شما دلیل این تغیید چهره و ظاهرا چیه؟
شما اسمش رو چی میذارید؟
میگید مردم زیبایی رو دوست دارن و لباسای زنانه تو این چندسال اخیر هم قشنگتر
شدن و هم متنوعتر؟و هر کی با این تغییر مُدها همراه نشه یه جورایی از دنیا عقب افتاده!
از لباسا و تیپ و قیافه فامیلامون که بگذریم؛اخلاقا و روابط اجتماعیشون که در حد تیم ملّی
عوض شده!بابام میگه اون زمونا زن عموت اونقدر سنگین صحبت میکرد که آدم سختش بود
باهاش حرف بزنه اما الان اینقد بلبلی میکنه آدم دلش نمیخواد حرفاش تموم بشه!
انقد قربون صدقه آدم میره و با احساسات صحبت
میکنه که آدمو خجالت زده میکنه!بقیرو که دیگه بگذریم....
حرفای بابا و مامانمو عکسای عروسیشون یه جورایی منو دچار تناقض کرده.
نمیفهمم.نمیفهمم چطور آدم انقد تغییر میکنه!شاید منم چندسال دیگه مث همه
اونا با اینی که هستم کاملاً فرق داشته باشم،نمیدونم!
نمیدونم کدومش درسته؟آیا الان تو اشتباهیم؟یا اینکه تازه از اشتباه درومدیم و داریم راه درست رو میریم؟
اما بالاخره باید یه چیزی باشه که من جوون بتونم بهش تکیه کنم،بتونم با اطمینان بگم آره،این درسته.
خیلی فکر کردم،به مسائل مختلفی هم فکر کردم؛به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام بعداً از حرف خودم
برنگردم و عقیدم عوض نشه بهترین راه اینه که با فطرت خودم دنبال جواب بگردم.آره،بهتر از این نمیشه.
اما آخه من که فقط میتونم از طرف دخترا حرف بزنم؛پس پسرا چی میشن؟
همین شد که رفتم سراغ داداشم.
حرفای قشنگی زد و اگه شما هم گوش کنید حسابی شُکه میشید.راستش رو بخواید
خودمم فکر نمیکردم پسرا از رفتارای ما انقد تاثیر بگیرن.نه بخدا،فکر نکنید فقط میخوام
راجع به مانتوییا حرف بزنم،حرف من با چادریا هم هست!!!
من تازه فهمیدم که رنگ مانتوم،تنگی یا گشادیش بلندی و کوتاهیش،مدلش و حتی چین و چروکاش
رو جنس مخالفم تاثیر داره و باعث جذب اون و خدای نکرده باعث به گناه افتادنش میشه!
دیگه چه برسه به رنگ و سایز روسری و شلوارم!!!!
تازه حرفای داداشم به پوششمون ختم نمیشد!قسمت جالبترش تو نوع رفتارمون بود.
بذارید یه ذره حس بگیرم و مث آدم بزرگا حرف بزنم:
خواهر گلم،عزیز دلم،چادری یا مانتویی فرقی نمیکنه،با هردوتونم؛میدونی وقتی با احساس
و ناز با پسرا حرف میزنیم یا از احساسات باهاش حرف میزنیم یا اینکه صدای قه قه خندمون به گوشش
میرسه یا وقتی داریم باهاش حرف میزنیم با تمام احترامی که براش قائلیم،تو چشماش زل میزنیم چه
بلایی سرش میاریم؟میدونی با قلبش چیکار میکنیم؟و میدونی که خدا از این کارمون راضی نیست؟
باور کن نمیخوام مث مادر بزرگا نصیحت کنم!بالاخره من خودمم یه دخترم،منم دوست دارم خودمو
به همه نشون بدم
و به همه خودم اثبات کنم،دوست دارم وقتی تو خیابون راه میرم همه ازم تعریف کنن و به هم نشونم بدن....
ولی به چه قیمتی؟؟؟!!!
به قیمت یه تعریف و انگشت اشاره دیگران شدن خودم و تموم زیبایی هامو که خیلی باارزش اند رو به معرض
تماشای نامحرم بذارم؟
و باور کنید ماجرا به همینجا ختم نمیشه!!!
متاسفانه با این کار ارزش خودمونو پیش پسرا از دست میدیم و هر بچه ننه ای که از مامانش قهر کنه
فکر میکنه میتونه با یه چشمک مارو مسخ خودش کنه و مارو با دو سه تا وعده الکی اسیر خودش کنه؟
لینجوری میشه که به خاطر یه عده ای که نمیدونم اسمشون رو چی میشه گذاشت پسرا فکر میکنن
اگه شمارشونو تو یه تیکه دستمال کاغذی بنویسن و بندازن جلوپامون حتماً اونو برمیداریم و بهشون زنگ میزنیم!
اینجوری میشه که دیگه از دست چشم چرونی بعضی از آقایون سر کلاس نشستن برامون سخت میشه!
اینجوری میشه که حتی خرید از سوپری محل هم بدون اینکه کسی بهمون تیکه نندازه امکان نداره!
و این میشه که هزار و یه بلای دیگه سرمون میاد و میارن فقط بخاطر اینکه دوست داریم با تیپ خاص و
مُد روز پیش بریم و با اطرافیانمون با احساس صحبت کنیم غافل از اینکه هر بلایی سرمون میاد از خودمونه
امروز اول صبح که بیدار شدم حالم خراب بود...گفتم باز شروع شد...
صبونه خوردم بهتر شدم.اومدم دانشگاه به کل خوب شدم.
دیر شده بود.بدو بدو خودمو رسوندم دیدم استاد تشریف نیاوردن.
ساعت 9 رفتم پیش استاد راهنمام که ببینه چه درسایی رو باید حذف کنم.
تا 9:45 اونجا بودم.گفت برم پیش اون یکی استاد ببینم بهم نمره میده یا نه...
رفتم اونجا.گفتن باید بری امور فرهنگی...با هزار زحمت امور فرهنگی رو پیدا کردم.
گفتن استاد رفته قم...دیگه وایسادم گریه کردن.گفتم آقا واسم پیداش کنین.
دارم مشروط میشم.شمارشو بهم دادن....آوردم دادم استاد راهنمام.بهش پیام داد.
گفت خودتم یه ساعت دیگه بهش زنگ بزن.شانس امروز هم گوشی نیاورده بودم.
دوستامم نبودن که با گوشی اونا زنگ بزنم...خلاصه یکیو پیدا کردم زنگ زدم گوشی مامانم.
خاموش بود.دوباره زنگ زدم خونه شماررو
دادم به خواهرم گفتم اون زنگ بزنه.بعد استاد گفت یه سر حالا برو دانشکده ادبیات.
رفتم اونجا.گفتن قسمت معارف طبقه چهارمه.4 طبقه رو کشیدم بالا.دیگه احساس کردم دارم میمیرم.
گفتن اتاقش اونجا نیست.دوباره 4 طبقه رو برگشتم پایین.بعد رفتم واسه ناهار.ناهارمو گرفتم.اومدم بردارمش هم ظرف سوپ و
هم برنج افتاد و خالی شد رو لباسم...دیگه اونجا میخواستم داد بکشم.از لجم که امروز هرچی بلا بود واسه من
بود رفتم پامو کلاً گرفتم زیر آب.کفشم پر شد آب.جورابم که از اون بدتر.بعد کاپشنمو گرفتم زیر آّب.
بعد مانتومو شستم.امروز هم کولاکی بود که نگو...گفتم یه بار بمیرم راحت شم.حالا دیگه مونده جواب نمرم....
اما الان به خیال خودم آرومم....ولی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار.لااقل یه داد بکشم
صبح دوست باشگاهیمو تو اتوبوس دیدم.خیلی حالش گرفته بود.داشتم درس میخوندم.
یه نگاهی به کتابم انداخت و گفت قدر اینارو بدون.قدر پدر و مادرتو،اینکه کنارت
هستن رو بدون،قدر همه چیو بدون.حرفاش دلمو لرزوند.احساس کردم
کسی رو نداره.ولی دلم نیومد ازش بپرسم که مگه پدر و مادر
تو پیشت نیستن؟از صورتش غم میبارید.گفتم چرا تیریپ
افسردگی برداشتی؟گفت:من؟گفتم آره.
صورتت غمگینه...گفت خوش به
حالت که مشکلاتت چقد
کوچیکه واسه درس
ناراحتی.گفتم
تو که درد
منو
نمیدونی.
گفتم همه تو زندگی
مشکلات دارن.گفت هیجکس
تو دنیا به اندازه من مشکل نداره....
دوست داشتم بشینم و باهاش حرف بزنم
.اما نه خودش راضی بود و نه من وقت داشتم...
دوست داشتم بهش بگم مشکلات بزرگ نیستند.چون
خدای ما بزرگتره.ولی نه اون میخواست بشنوه و نه من روم میشد
بهش بگم.خلاصه روم نشد کلاً باهاش حرف بزنم.....ولی شاید اگه باهاش
حرف میزدم میتونستم حالشو بهتر کنم.چون تو خرف زدن ماهرم.ما آدما گاهی خدارو
فراموش میکنیم.یه لحظه احساس کردم دوستم وجود خدا رو تو زندگیش کمرنگ کرده.دوباره به خودم
لعنت فرستادم با این فکرم.

چقد آدم دیدم که خواستن سربلند بشن،رفتند پیش یکی غیر تو و کوچیک و خوار برگشتن.چقد آدم دیدم که خواستن
ثروتمند بشن،رفتن پیش یکی غیر تو و فقیر برگشتن.چقد آدم دیدم که میخواستن به مقام برسن،رفتن پیش یکی غیر
تو و پست زیر دست برگشتن.آدم اگه عاقل باشه،اینهارو که میبینه راه خودش رو درست انتخاب میکنه.از این رفت و
آمدها پند میگیره.و این درس عبرت اونو میبره به راه راست.خدایا!من از کسی غیر تو خواهش نمیکنم.هر آرزویی دارم
میارمش پیش خودت.قبل از اینکه دیگران رو صدا کنم تو رو صدا میکنم.امیدم فقط به توست و کسی رو شریک نمیکنم.
خواهش هام فقط از توست و کسی رو همراهت نمیکنم.تو و کس دیگه ای رو با هم صدا نمیکنم.
یکی بودن مال توس و قدرت و بی نیازی و بالا بودن.(چرا برم پیش دیگری؟)
دیگران خودشون تو زندگی به مهربونی تو نیاز دارن.رحمت تو نباشه از پس کارهای خودشون هم
برنمیان.دیگران یه روز خوبن و یه روز بد.خلقشون روز به روز فرق میکنه.ولی تو بالاتری
از این شبیه ها و مخالفا.بالاتری از همتایان کوچیک.پاکی و خدایی جز تو نیست....

| Design By : Pichak |
