سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
یک قدم تا خدا....

یک قدم تا خدا....


پرسیده بودی از من و روزگارم این روزا حالم خوبه،اما به قول شاعر"تو باور نکن"


زندگی همچنان از دو قدمی ما میگذره و ما همچنان تماشاچیایی سخت و


بی ذوق و بی روحیم که به بازیاش خیره میشیم و میبازیم و به خودمون


که میایم سالها و ماههای رفته رو میبینیم و نمایشی که به پایان


رسیده و سالنی کاملا تاریک.روزگارم خاکستریه.هوای اینجا 


هم خاکستریه.چشمامم بارونیه.انگار همیشه گرگ و 


میشه.از چی بگم؟گاهی انقد واژه ها کش میان و 


روی صفحه با انگشتام بازی میکنن که مجبور 


میشم توی ذهنم لهشون کنم.خوابشون


میاد.میدونی،بعضی واژه ها زود 


میخوابن.مث"خدا" مث"وجدان"


مث "محبت"گاهی هم برعکس برای گفتن


بعضی حرفا واژه ها زود تموم میشن.وقتی از تو 


میگم،بچه هایی رو میبینم که پشت نیمکتای کوتاه افکار


بلند میبافن.یادت هست؟یه معلمی داشتیم،بلند قامت با آرزوهایی


بلند و دستایی بلند که به تمام سیبای دنیا میرسید و میخواس حتی ستاره


بچینه.دنیا بزرگ بود،خیلی بزرگتر.اما حالا هروقت کنار خودمو بچگیام میشینیم،تو 


نیستی،هیچکس نیست.هم کلاسی از دوستا چه خبر؟اونایی که من میشناسم درست


یا غلط دانشجوهایی شدن.مث ما.بذار بگم که تصور میکردم توی دانشگاه میشه حرفایی رو زد


تفکراتی رو شکل داد و تغییر کرد.تصور میکردم اینجا میشه یکپارچه بود و با هم،نه بر علیه هم.تصور 


میکردم که اینجا یاد میگیریم که وایسیم دست در دست هم،حرف بزنیم پشت به پشت هم.باورت میشه


که هنوز باشن دانشجوهایی که با خرافه زندگی میکنن و دنباله روهایی بی چون و چران؟باورت


میشه که هنوز باشن مدعیایی که هر حرفی رو قبول میکنن به صِرف اینکه از معلمشون 


نقل شده؟قرآن رو باور دارن اما به نظرم این آیه یادشون رفته"بشارت ده بیم دهندگا


نی از من را که به آنچه گفته میشود،گوش فرامیدهند و بهترین آنها را برگزیده


و پیروی میکنن"باورت میشه که حالا باشن دانشجوهایی که بر سر 


مسلمانی خودشون میجنگن که تو شیعه ای یا سنی؟!من از 


تمام اینا خستم.فکر میکنم که ما بازماندگان نسلی 


هستیم که "کلید خونشونو گم کردن"


زندگی چیز ساده ایست.گاهی باید دور زد و به نقطه ای آغاز بازگشت.به همانجایی که راه را 


اشتباه رفته ایم.باید به همان انگیزه ها و افکار بلند بازگشت و به یاد آورد تنهایی آنان که گامشان


را بلند برداشتند."استواری"پاسخ پیچ و خمهاییست که زندگی به مسیرمان میدهد.





نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 6:17 عصر توسط مهندس جالینوس نظرات ( ) |

دیگه همه چی تموم شد......


تموم شد...


تموم شد...


تموم شد...


دیگه منم تموم شدم.....


همین...


هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه....



نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 9:36 صبح توسط مهندس جالینوس نظرات ( ) |

پس کی این سال 90 لعنتی تموم میشه و سایه نحسشو 


از رو سرم برمیداره؟بدترین سال بود امسال برام...به اندازه


همه عمرم توش گریه کردم..گریه بابا و داداشمو دیدم برا اولین بار


..دیگه توانشو ندارم.....


هر چی بدبختی بود امسال سرم اومد...طفلی مامانم همیشه


واسه بخت نحس بچش گریه میکنه...اما هیچوقت نذاشته من 


بفهمم...دلم براش میسوزه....


و گنجشک با خدا هیچ نگفت،فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند.


و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آید،من تنها گوشی هستم


که غصه هایش را  میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش 


دوختند.گنجشک هیچ نگفت،و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو 


همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه


محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟سنگینی بغضی راه بر کلامش بست...


سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر 


انداختند.خدا گفت:ماری درلانه ات بود.خواب بودی.باد 


را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین گاه پرگشودی.


گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:و چه بسا بسیار بلاها 


که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک


در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فروریخت و گریه هایش ملکوت خدا را 


پر کرد.....



نوشته شده در سه شنبه 2/12/90ساعت 2:22 عصر توسط مهندس جالینوس نظرات ( ) |

چی شد دنیا یهو اینجوری شد؟؟؟!!!


چرا انقد جنگ و دروغ و دشمنی زیاد شد؟


مگه دعای کوروش کبیر موقع ساختن تخت جمشید 


این نبود که خدایا این سرزمین رو از جنگ و دروغ و دشمنی 


حفظ کن؟چی شد پس؟چرا انقد طلاق و مریضی و جنگ فقر و فحشاء 


زیاد شده؟...اونوقت تا تکون میخوری میگن بچه های این دوره چرا عصبی هستن؟


آخه ما بچه های دوران جنگیم.نمیخوام خودمونو توجیه کنم،اما آخه پدر من،مادر بزرگوار مگه


زمان شما زندگیا اینجوری بود؟ما این طرز زندگی رو خودمون انتخاب نکردیم.بهمون تحمیل شد.ما جنگ


رو انتخاب نکردیم.ما مریضی رو انتخاب نکردیم.بهمون تحمیل شد.غرب بهمون تحمیل کرد.مگه من جوون دوست 


ندارم راحت برم دانشگاه بدون اینکه کسی بهم متلک بندازه؟مگه دوست ندارم کسی بهم نگاه نکنه


که وقتی نگاه کرد زیر نگاهش خورد بشم که یعنی من انقد با وضع بدی اومدم بیرون که لایق


چشم چرونی اینام؟همه اینارو غرب باعث شده.غرب و تقلید ازشون.اول نوجوونی 


تا اومدم بازی کنم یه مُهر زدن به پیشمونیم که تقدیرتو نوشتن....


منم فقط این جمله میومد تو ذهنم که«کاش میشد سرنوشت


را از سرنوشت»...اما حالا که بزرگ شدم این جملرو 


میگم که«سرنوشت مرا هرکه نوشت بهترین


نوشت»خدا درعوض چیزی که ازم گرفت


یه چیز خیلی بهتر بهم داد....


اما من قدر ندونستم...قدر ندونستم...


من این دنیارو نمیخوام.من مال این زندگی نیستم.


دیگه نمیتونم تحمل کنم که انقد گناه کنم.من غضب خدارو نمیخوام.


من مهربونیشو میخوام.من هنوز به درک واقعی این جمله نرسیدم.که خدایا!


شنیدستم که آتش بر خلایق میزنی!تو میزنی؟خوشا به حال خلق....چون هنوز انقد بزرگ 


نشدم....چون هنوز کامل نشدم....تا اومدم کسی رو دوست داشته باشم،گفتن گناهه...دیگه منم


قید همه چیو زدم....پا گذاشتم رو دلم...گفتم از من کوچیکتره...سرزنشم کردن....نمیدونم....نمیدونم....



نوشته شده در جمعه 28/11/90ساعت 7:5 عصر توسط مهندس جالینوس نظرات ( ) |

خداوندا....


شنیـــــ..دستم که آتشـ.. بر خلایقــ.. میزنیـــ..


تو میزنیـــ...؟؟؟؟


خوشا به حالـــ... خلقـــ....



نوشته شده در یکشنبه 23/11/90ساعت 4:36 عصر توسط مهندس جالینوس نظرات ( ) |


 Design By : Pichak