سفارش تبلیغ
صبا ویژن



























نون و ریحون

دخترم امروز برای تو مینویسم

سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی

قد کشیدی و خانوم شدی

دلم میخواهد تو را از همه ی پسرهای محله و مدرسه و دانشگاه دور کنم

دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی

دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی

دخترم میدانم از من متنفر میشوی میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی میدانم ...

خوب میدانم اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر جوانی مادرت آمد

چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد از مادر گله نمیکنی

دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است و منطق نمیشناسد عاشق میشوی

دخترم عاشقی درد دارد بمیرد مادر و درد آنروزهایت را نبیند


نوشته شده در پنج شنبه 95/5/21ساعت 3:32 عصر توسط فاطمه بانو نظرات ( ) |

آمدم مجلس ترحیم خودم، 
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت، 
حس کمیابی بود
از نجابت هایم، 
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود 
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم 
تنهایم 
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم، 
دوستانی دارم

همه شان آمده اند، 
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند 
این اواخر دیدند 
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی 
و کمی روحانی
و بشارت دادم 
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب 
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد 
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر 
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ، 
به دیدار کسی،کو زنده است، 
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کش مرده پرست


نوشته شده در دوشنبه 95/1/16ساعت 3:2 عصر توسط فاطمه بانو نظرات ( ) |

درد های من 
جامه نیستند 
تا ز تن درآورم 
...


" چامه و چکامه " نیستند 

تا به " رشته ی سخن " در آورم 
نعره نیستند 
تا ز " نای جان " برآورم 
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است 
دردهای من 
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست 
درد مردم زمانه است 
مردمی که چین پوستینشان 
مردمی که رنگ روی آستینشان 
مردمی که نامهایشان 
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم 
لحظه های ساده ی سرودنم 
درد می کند 
انحنای روح من 
شانه های خسته ی غرور من 
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام 
بازوان حس شاعرانه ام 
زخم خورده است 
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب 
پافشاری شگفت دردهاست 
دردهای آشنا 
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم 
حرف حرف درد را 
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت 
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد 
رنگ و بوی غنچه ی دل است 
پس چگونه من 
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا 
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا 
درد گفته است 
درد هم شنفته است 
پس در این میانه من 
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست 
درد ، نام دیگر من است 
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

قیصر امین پور


نوشته شده در پنج شنبه 95/1/12ساعت 6:38 صبح توسط فاطمه بانو نظرات ( ) |

 

 

روزی خواهد رسید
روزی که خورشید طلوع میکند
ولی بی من
آن روز دیگر من نیستم
آری آن روز خیلی ها با شگفتی به یکدیگر نگاه می کنند
با خود می گویند این اتفاق امکان ندارد باور نمی کنند که دیگر من نیستم
با شگفتی می آیند سر خاکم شاید باورش برایشان سخت باشد
من هنوز جوان بودم اما بی آرزو،
ارزوهایی داشتم که همگی بر باد رفت
قلب من ساکت و بی صدا آنجا زیر خاک
چه کسی باور می کند آن روز خورشید طلوع خواهد کرد
حتی اگر من نباشم
شاید قلب هایی که به راستی مرا میخواستند بیایند بر سر مزارم
اما این بار قلب من ساکت و بی صدا آرام و بی تحرک زیر خاک دور از ضربان قلب آنان می پوسد
همان قلبی که هزاران نفر آن را شکستند
همان قلبی که هزاران غم در خود داشت
آری من رفتم
من هم فراموش می شوم
آن زمان که بودم کسی مرا نفهمید
اکنون که دیگر نیستم میفهمم که جایی در دنیا نداشتم اما...
چه کسی می دانست که من او را می خواستم
شاید خود او هم این را نداند اما قلب من آرزویش را با خود به زیر خاک برد
آن دم که عزراییل به من مهلت نداد نمی دانست که من به خاطر خود زنده نیستم
نمی دانست که قلب من با نفس دیگری می تپد اما بی رحمانه جانم

نوشته شده در شنبه 94/12/22ساعت 5:48 صبح توسط فاطمه بانو نظرات ( ) |


تو با قلبِ ویرانه ی من چه کردی 

ببین عشقِ دیوانه ی من ، چه کردی؟

در ابریشمِ عادت، آسوده بودم

تو با حالِ پروانه ی من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشمِ تو مستم

خمار است میخانه ی من ، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم

تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفر کرده، با خانه ی من چه کردی؟

جهانِ من از گریه است خیسِ باران

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی ؟

اینکه بعد از نبودن کسی بفهمی چقد دوستش داشتی 
خیلی سخته:(

نوشته شده در جمعه 94/11/30ساعت 10:22 صبح توسط فاطمه بانو نظرات ( ) |


 Design By : Pichak